داود بن علينقى وزير وظايف

140

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

بود ، يك مرتبه خود را انداخت به اطاقى كه ما نشسته بوديم ، و با چوب خود عقربى را كشت و مىگفت : قتال قتال ! ! در عمر خود عقرب به اين بزرگى نديده بودم ، يك چارك دراز بود ، كأنّه به قدر نعلبكى بود ، حقير نمىدانم چه طور ديد ، ده بيست دقيقه قبل ، در همان نقطه نماز مغرب و عشا مىكردم ، خداوند رحم كرد . شكايت از رفتار قنسول روز ديگر حجاج همه در منزل حقير جمع شدند ، كه چرا قنسول با ما چنين رفتار مىكند ، معلوم شد مىخواهد از هر حاجى دو ليره گرفته و مرخص كند ! حاج كه از جده مىخواستند بروند ، هم مرخص نمىكرد ، جمعى آمدند نزد حقير شكايت و گريه كردند ، كه ما چه تقصيرى داريم ، كه رعيت « ايران » شده‌ايم ؟ « بخارائىها » و « تبعه روس » و « انگليس » رفتند ، و ما رعيت « ايران » را محبوس كرده‌اند ! رفتم عصرى بازديد « جناب وكيل‌الدوله » ، و به ايشان هم مطلب را گفتم اول كه خبر نداشتند ، بعد از تحقيق معلوم شد كه مردم راست مىگويند ، يك نفر آدم از طرف هر دوى ما فرستاده ، بعضى پيغامات سخت به قنسول داديم ، آن وقت روز ديگر حاج جدّه را مرخص كرد ، كه در روز بيست و چهارم حركت كرده رفتند . مختصر اين است كه به واسطه وجود قنسول ، بر تبعه ايران خيلى بد مىگذرد . بازار برده فروشان از جمله چيزهاى عجيب و تماشايى « مكه » ، بازار بنده فروشى كه « سوق‌العبد » است مىباشد ، رفتم براى خريدارى كنيز و غلامى ، بعد از ديدن ، اشكال در خريدن آنها كردم ، به جهت اينكه همه مسلمان بودند ، و اينها را اعراب مىروند مىدزدند ، و آورده مىفروشند ، تيمچه‌هاى چندى است در پشت « مسجدالحرام » كه از بازار سر پوشيده مىروند كرسى چهار لوحى گذارده ، و بالاى هر كدام يك نفر نشانيده‌اند ، تاجر اين كار هم مثل « عمر سعد » ، بالاى كرسى نشسته ، به محض اينكه صدا بلند مىكند ، همه بر خود مىلرزند ،